اولياء الله آملى
42
تاريخ رويان ( فارسى )
بزرگان ايران آزرمىدخت را بر آن داشتند كه به او را به درگاه خواند و سپاه را به دو سپارد و پيش او مثال نبشتند كه به درگاه حاضر شود . به او جواب گفت كه به خدمت عورات جز مردم بىثبات راضى نشوند و راغب نباشند و به آتشكده به عبادت مشغول شد « 1 » . تا جهاندارى يزدجرد بن شهريار را مسلم گشت و لشكر اسلام نصرهم اللّه به قادسيه حرب كردند و رستم فرخزاد را كه سپهدار عجم بود ، بكشتند . يزدجرد به هزيمت به رى افتاد و به او ملازم او بود . از او اجازت طلبيد و به طبرستان آمد ، تا آتشكده را كه جدش كيوش عمارت كرده بود ، زيارت كند . چون به طبرستان رسيد به اندك روزگار ، خبر واقعهء يزدجرد و غدر ماهوى سورى شايع گشت . حكيم فردوسى را معجزى است در نظم شاهنامه آنجا كه فرمود : به پرگار تنگ و ميان دو گوى * چه گويم كه جز خامشى نيست روى نه روز بزرگى نه روز نياز * نماند همى بر كس اين در فراز « 2 » زمانه ز ما نيست چون بنگرى * بدين مايه با او مكن داورى تو از آفريدون فزونتر نهاى * چو پرويز با تخت و افسر نهاى به ژرفى نگه كن كه با يزدگرد * چه كرد اين برافراخته هفتگرد به او در اين وقت سر بتراشيد و به كوسان به آتشكده بنشست ، تا از جانب خراسان ، تركان دست برآوردند و از جانب عراق عرب تاختن مىكردند . اهل طبرستان از اين زحمت ستوه شدند و گاوباره از پيش برخاسته بود و طبرستان را به تفرقه حكومت مىكردند . همهء بزرگان طبرستان اتفاق كردند كه ما را پادشاهى بايد بزرگقدر كه از خدمت او ننگ و عار نداريم و به اتفاق در خدمت او باستيم . جز به او كسى ديگر را [ 21 ] بدين صفت نيافتند [ پيش او
--> ( 1 ) - جملههاى بالا با عبارات ص 153 تاريخ طبرستان سازش دارد . ( 2 ) - بماند همى بر كسى برد راز ( شاهنامه ص 2963 و تاريخ طبرستان ص 155 ) .